منتظِر نِشَستم و...باز هم نیامدی!

دل به کَس نبستم و...باز هم نیامدی!

از غُرور و سردیَت بی وفاترینِ من!

در خودم شکستم و...باز هم نیامدی!

این همه حدیث و حرف پشتِ سر گذاشتم،

با تو عهد بستم و...باز هم نیامدی!

 

اشک و آه و غصه شد سهمِ من از عشقِ تو

از همه گُسستم و...باز هم نیامدی!

بی تو شب نشینی و بغضِ مانده در گلو

کار داده دستم و...باز هم نیامدی!

سنگ شد دلت ولی قلبِ سنگیِ تو را

باز می پرستم و...باز هم نیامدی...!