باز هم نیامدی
منتظِر نِشَستم و...باز هم نیامدی!
دل به کَس نبستم و...باز هم نیامدی!
از غُرور و سردیَت بی وفاترینِ من!
در خودم شکستم و...باز هم نیامدی!
این همه حدیث و حرف پشتِ سر گذاشتم،
با تو عهد بستم و...باز هم نیامدی!
اشک و آه و غصه شد سهمِ من از عشقِ تو
از همه گُسستم و...باز هم نیامدی!
بی تو شب نشینی و بغضِ مانده در گلو
کار داده دستم و...باز هم نیامدی!
سنگ شد دلت ولی قلبِ سنگیِ تو را
باز می پرستم و...باز هم نیامدی...!
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 18:19 توسط $$$تنـــهـــــــــا$$$
|