مرا در غربت فردا رها کرد 


دلم در حسرت دیدار او ماند


مرا چشم انتظار کوچه ها کرد 


به من می گفت: تنهایی ، غریب است 


ببین با غربتش با من چه ها کرد


تمام هستی ام بود و ندانست... 


که در قلبم چه آشوبی به پا کرد


او هرگز شکستم را نفهمید


اگر چه تا ته دنیا صدا کرد