باده امشب رنگ ماتم دارد اندر جام ما
اي دل ساده بدان بازيچه اي بودي و بس
بارها گفتم كه از او بر نيايد كام ما
میتوان راحت از این دنیای فانی دل گسست
میتوان چشم را بر این دنیای بی مقدار بست
میتوان در آن جهان در انتظار تو نشست
آری ای زیبای من
ای حسرت فردای من
میتوان با عشق تو از جاده های شب گذشت
میتوان جای غمت با یاد تو همخانه گشت
میتوان مانند مجنون سر نهاد بر کوه و دشت
میتوان ای جان من
ای نیمه پنهان من
رفته از قلب به خون خفته من رنگ هـوس
به خدا از تو فقط عشق ترا خواهم و بس
آرزوهــای قشنگــم همگــی محـو شدند
بی تو از سينه من خون بچکد جای نفس
سراسر وجود تو پر از وفاست نازنین
اگر چه قلبهای ما به عشق هم تپد ولی
ببین چگونه راه ما زهم جداست نازنین
چرا به هم نمی رسند دو قلب نا امید ما
چرا زمین و آسمان به ضد ماست نازنین
خدا برای هر کسی نهاده قسمتی ولی
ببین برای ما خدا چگونه خواست نازنین
اگر چه ما در این جهان به هم نمیرسیم بدان
که عاقبت وصال ما در آن سراست نازنین
نگر بر این سیه روزیم که غم را در دل افکندم
دلم از غصه پر خون و به بخت خویش میخندم
در این بن بست اجباری زدم بر طبل بی عاری
مده پند و امیدواری که دیگر دل نمی بندم
بدون جان عزيز دل مگر ميماند انساني
اگر چه نيستي نزدم ببيني اين غم و دردم
چه با من ميكند هر دم ولي دانم كه ميداني
خودت ميداني اين دنيا چه با من ميكند جانا
ميان كوهي از غمها عزيزت گشته زنداني
فلك گريد به حال من به سوداي وصال من
به اين درد محال من كه آن را نيست درماني
زمان زهريست در كامم كه آن را زندگي نامم
فقط ياد تو آرامم نمايد زين پريشاني
تکیه کردم من به تو ای نوگل دشت و دمن
بهتر از من دیدی و خالی نمودی پشت من
میکنم با تو همان کاری که کردی با دلم
گر که روزی بیخبر گردی اسیر مشت من