
دیگر سوسوی هیچ چراغی امیدوارم نمی کند
دیگر گرمای دستی دلم را به تپیدن وا نمی دارد
میروم تا در تاریکی راه خود را پیدا کنم
که به چراغهای نورانی و دستهای گرم دیگر اعتمادی نیست...!!!
دلم به کما رفته . . .
برای مردنش دست به دعا شوید!!!
میخواهــــم راحـــــت باشم
بی جسـارت و بـی خجالت
در جواب چه خــــــــبر ها ؟!
چشمانم را ببندم و بگویم :
ناخـــــوشی . . .
وقتی خدا دستهایش را روی چشمانم گذاشت
از میان انگشتانم آنقدر محو تماشای دنیا شدم
که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم...!!!
زندگی در حال بارگیری است ،
لطفا صبر کنید !
سرعت خوشبختی بسیار کم است ،
تا زندگی ات لود شود عمرت تمام شده . . . !
قلبم یک خط در میان می زند . . .
زود نیست !؟
دست هر پیر زنی را گرفتم ، گفته : پیر شی مادر . . .
خدایا نکند در جوانی پیر شدم . . .
گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم . . .
نه لبخندمی زنیم ! نه شکایت می کنیم ! فقط احمقانه سکوت می کنیم . . .
به هر کس مینگرم در شکایت است . . . !
در حیرتم دنیا به کام کیست . . . !؟