دیگر سوسوی هیچ چراغی امیدوارم نمی کند

دیگر گرمای دستی دلم را به تپیدن وا نمی دارد

میروم تا در تاریکی راه خود را پیدا کنم

که به چراغهای نورانی و دستهای گرم

دیگر اعتمادی نیست. . .!!!

 

ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο

 

پیراهنم را اتو می زنم

کفش ها را دستمال می کشم

زندگی اما

مرتب نمی شود…

 

ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο

 

صــداے تپـش هـاے قلبمــ رو میشنوم

ولـے

هیچـ علاقه اے به زندگـے کردטּ توشـ نیستـــ...

 

ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο

 

گاهـــی احساس میڪنَمــ روی دَستـــــ

خـدا مــانده اَمــ

خَســتہ اَش ڪَردمـــــ خــودَش هَــم

نــمــیــدانـــــــد با مَن چــہ ڪــنَــد؟

 

ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο

 

شانس یکبار در خونه آدم رو میزنه…

ولی بد شانسی دستش رو از رو زنگ ور نمیداره…

بدبختی هم که کلید داره هر وقت بخواد رسما میاد تو !

 

ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο

 

چیـزی نمیـخـوآهَم جـز . . .

یـکــ اتــآقِ تـآریک

یـکـ مـوسیقـے بے کَلآم

یـکـ فنجـآن قهـوه بـهـ تَلخـی ِ زهـر !

وَ خـوآبـے بـه آرآمـے یـکــ مـَرگ هَمیشـگـے

 

ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο

 

چقدر این سربالایی ها ادامـــــــه دارند ؟

من از زندگی که هیچ . . پاهایم از من شکایت دارند

 

ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο

 

خدا میشود بلیطم را پس بگیری . . . ؟

مقصد را اشتباه آمدم . . اینجا را نمی خواهم

 

ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο

 

از این دنیا شرمنده ام که واردش شدم

ای کاش درب خروجی هم داشتی . . . خسته ام

 

ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο

 

رسیده ام به حس برگی که میداند

بادازهرطرف که بیاید

سرانجامش افتادن است. . .!!!

 

ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο.ο

 

زمان گذشت بدون توجه به چیزهای کوچکی که

کم هم نبودند

چیزهای کوچکی که حداقل می توانستند

تحمل کردن زندگی را آسان تر کنند

گاهی فرصت نبود

گاهی حوصله . . .

و من خیلی دیر این را فهمیدم

خیلی دیر

هر چند که شاید هنوز هم پشت این همه سیاهی

کسی ، چیزی پیدا شود که

نام من را از یاد نبرده باشد. . .!!!